از لحظه مرگ قيصر خيلي ها مي خواهند او را براي خودشان مصادره كنند و اين در حالي است كه خودش هيچ گاه تعلق به گروه يا دسته اي را نپذيرفت.
قيصر مال همه است بياييد او را محدود نكنيم ولي تا اينجاي كار و به قول علی اصغر سیدابادی قيصر را رعايت نكرديم.
اي كاش خودت بودي...
همین الان فهمیدم و چقدر دیر.باور می کنی او که می گفت "گل ها همه آفتابگردانند" و او که آینه های ناگهان را با شعرش به تصویر کشید برای همیشه خاموش شده...باور می کنی؟

درد می کشید و چهره اش روز به روز لاغرتر می شد اما هنوز شعرهایش بوی تازگی می داد بوی مهربانی..
هنوز شکه ام. سایت ها پر شده اند از "قیصر" و من در غفلتی بیش از حد اس ام اس صبح را به یاد می آورم که نوشته بود"قیصر رفت.."و من سر کلاس تنها نتیجه ای که گرفتم مرگ بهروز وثوقی بود.
به من حق بدهید وقتی فکس تسلیت را روی یکی از میزهای مجله می بینم شکه شوم.باورم نمی شود.
این شعر اورا هروقت مجری شب شعرهای دانشکده بوده ام خوانده ام:
خدا روستا را
بشر شهر را
ولی شاعران آرمان شهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند...
متاسفم.همین.
در مورد اين جامعه شناس فرانسوي كتاب ها و مقالات زيادي نوشته شده است كه كتاب "پي ير بورديو " نوشته ريچارد جنكينز (استاد جامعه شناسي دانشگاه شفيلد) يكي از مهمترين آنهاست.اين كتاب در ايران درسال1385 با ترجمه ليلا جوافشاني و حسن چاوشيان توسط "نشر ني" به چاپ رسيده است.مطلبي كه پيش رو داريد نگاهي خلاصه وار به اين كتاب است.
بعد از پستي كه براي تولدم نوشته ام واقعا فرصت نشد چيزي بنويسم.صداي خيلي از دوستان در آمده .دکتر احمدنیا كه حتي در كامنت محبت آميزشون اين نكته را يادآورد كردند.دكتر فاضلي هم شفاها ننوشتن مرا به رويم آورد و با تذكر قابليت هاي وبلاگ، تاكيد كرد كه اين فضا را از دست ندهم. هدي ، مرتضی ،مهري و بسياري از دوستان ديگر هم با كلي طعنه و كنايه بالاخره وادارم كردند كه up كنم.

امروز در آرامشي كه كنار امير عزيزم تجربه مي كنم مي خواهم نوشتن را از سر بگيرم.امير را خيلي از دوستان مي شناسند .نامزدي 4 ساله ما در فضاي دانشكده رقم خورد و خيلي ها در جريان بودند.شرايط كار و قبولي امير در مقطع كارشناسي ارشد دليل اصلي طولاني شدن اين قضيه شد.اميدوارم امير پايان نامه اش را هم مثل بقيه روزهاي تحصيلش با موفقيت پشت سر بگذاره (آخه اونم مثل من اين مدت از درس دور شده بود)...
به هر حال شروع دوباره نوشته ها بود و توضيح شرايط لازم بود ، اميدوارم كه ادامه پيدا كند و پربار بنويسم.

در چنين روزي متولد شدم.در روزهاي پاياني يك بهار گرم
و حالا در پايان 24 سالگي بايد اعتراف كنم كه امسال سال تولد دوباره من است در آغوش پر از مهر او.
اينجاست كه زندگي رنگ تحولي جانانه به خود مي گيرد تحولي كه در ذره ذره وجودت رسوخ مي كند و نفس هايت رارنگ آرامش می دهد.
حالا تويي كه در زندگي ام حلول كردي ،با تو در آستانه 25 سالگي تنها آرزوي خوشبختي دارم.
از آنجایی که آدورنو تحصیلات موسیقیایی دارد ودر زمینه آهنگسازی هم فعال بوده ؛وقتی در مورد "صنعت فرهنگ" بحث می کند اغلب مفاهیم اش را با استفاده از مثالهایی از این هنر بیان می کند.
آنطور که در کتاب مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه (دومینیک استریناتی )آمده : "آدورنو معتقد است که موسیقی عامه تولید شده از سوی صنعت فرهنگ تحت تاثیر دو فرایند قرار دارد: استاندارد شدن و فردیت مجازی."

در واقع همانطور که استریناتی هم می گوید آدورنو استاندارد شدن را به شباهت های اصلی بین ترانه های عامه نسبت می دهد و فردیت مجازی را به تفاوت های جزئی آنها مربوط می داند.به نوعی فردیت مجازی مانند نقابی عمل می کند که شباهت ترانه ها به هم از دید مصرف کننده مخفی بماند.
خاطراتت ز آنسوی آفاق ، آوازم دهند
تا در آبی های دور از دست پروازم دهند
رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم
با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند
آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نیز
با زبان گر شرم و شک یارای ابرازم دهند
شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر
لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند
تا سرانجام است امید سر آغازم به جای
گر چه هم بیم سرانجام ، از سرآغازم دهند
یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود
با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند
در قفس آزاد ،زیباتر که در آفاق اسیر
گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند
می شود
باور کنید...
شاید به خیلی ها خوش گذشته باشه اما من بی صبرانه منتظرم تا این تعطیلات تموم شه.تعطیلاتی که هیچ چیزی جز وقت تلف کردن نداشت.
در این روزهای اندکی که از سال جدید گذشت فقط وب گردی کردم و نیم نگاهی به کتاب "نظریه های اجتماعی کلاسیک" یان کرایب داشتم.
کتاب های زیادی رو می خواستم بخونم ؛الان همشون دارن بهم چشمک
می زنند و بد جوری دلم رو می سوزونن.
باور کنید از بس در طول سال صبح تا شب بیرون هستم ،" خونه" ی خونم کم شده بود اما به این نتیجه رسیدم که اصلا دلم نمی خواد توی روزهای تعطیلی اونم با این تعداد خونه بمونم،باور کنید چیزی جز وقت تلف کردن ندارد.
پ.ن: دلم تنگ شده و این روزهای تکراری به سر نمی رسد
می خواهم ببینمت و چه افسوس که نوروز همه را به هم می رساند و ما را از هم جدا می کند.
بهمنی یکی از غزل هایش را برای امروز من سروده است:
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
کمتر از نیم ساعت دیگه به تحویل سال مونده و همیشه آدم ها تو این لحظات در گذشته و آینده سیر می کنند.این لحظات هر سال برای من حالت خاصی داره ، آخه این لحظه ها به هیچ زمان ثبت شده ای تعلق نداره. این لحظه ها انگار لحظاتی هستند که به ما هدیه داده شده تا فارق از هر گونه در قید زمان بودن به خودمون فکر کنیم.
الان دارم لحظاتی رو سپری می کنم که نه به سال 85 مربوط می شه و نه به سال 86. و من اومدم که فرارسیدن سال نو رو به همه تبریک بگم و بعدش برم سراغ چیدن سفره هفت سین
این شعر حافظ موسوی رو هم از دست ندهید:

عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و
گلدانی کنار ماهت بگذارم .
زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
و با درخت باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
"دوستت دارم" را می خواسته ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که امد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد
کمی صبر کن...شاید هنوز هم بتوان به چشم دیگری خیره ماند و سبز شد
در بهار نفسی چاق
در تابستان دلی قبراق
در پاییز چشمانی براق
و در زمستان آغوشی بی فراق برای هم آرزو کنیم.