از لحظه مرگ قيصر خيلي ها مي خواهند او را براي خودشان مصادره كنند و اين در حالي است كه خودش هيچ گاه تعلق به گروه يا دسته اي را نپذيرفت.
قيصر مال همه است بياييد او را محدود نكنيم ولي تا اينجاي كار و به قول علی اصغر سیدابادی قيصر را رعايت نكرديم.
اي كاش خودت بودي...

مي داني
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس ها را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه ي شب غرق مي كند
اي صميمي
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
با شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند ؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد ؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زردپوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي ورود ممنوع
با خانه هاي به اجاره داده مي شود
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم ؟
پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
من خلوت خودمو مي خوام!

خلوت همون غنيمتيه كه ازش حرف مي زدم .پيش تر ها كه تقريبا هر هفته شعر مي گفتم به خاطر زمان قبل از خواب بود.وقتي همه مي خوابيدن بهترين لحظات من و زمان به دنيا آمدن شعرهايي بود كه امروز كم پيدا شدند.الان وضعيت طوري شده كه من زودتر از همه مي خوابم و با اين اوضاع وقتي براي خلوت كردن با خودم نمونده...
شعر حميد مصدق ساده و صميمي و به ذهن و زبان مردم نزديك است. " حميد مصدق" ديماه 1318 خورشيدي در شهرضا از شهرهاي پيرامون اصفهان به دنيا آمد. آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در شهرضا و اصفهان به پايان برد. در سال 1338 به تهران آمد و رشته بازرگاني را در موسسه علوم اداري و بازرگاني به پايان رساند و از دانشكده حقوق تهران ليسانس خود را گرفت و تا سال 1348 در موسسه تحقيقات اقتصادي به عنوان محقق كار مي كرد.از سال 1350 به عضويت هيات علمي دانشگاه درآمد و از سال1357 به كار وكالت روي آورد . در سال 1354 سفري به انگلستان داشت . او در سال 1351 ازدواج كرد و در نهايت در هفتم آذر ماه 1377 در گذشت.
مصدق از چهرههاي جواني بود كه در دهه چهل وارد عرصه شعر نيمايي شد. نخستين اثر او منظومه حماسي درخشش كاوياني ( 1341 ) بود، بعد از آن،" آبي، خاكستري، سياه" 1343 از وي منتشر شد.با سرودن منظومه" در رهگذار باد" 1347 نام و شعرش بر سر زبانها افتاد او در سال 1358 مجموعه" از جداييها" را منتشر كرد. مصدق بعد از انقلاب نيز به سرودن شعر ادامه داد و مجموعه"تارهايي "را در سال 1369 و "شير سرخ "را در 1376 منتشر كرد. آخرين اثر او چاپ نهم" از جدايي ها" است كه با مقدمه دكتر سيمين دانشور در سال 1377 منتشر شده است.
حميد مصدق در ابتدا" كاوه" را منتشركرد كه بعدها با نام" درفش كاويان" چاپ شد . كاوه منظومه اي ابتدايي و ساده لوحانه ، پيرامون زندگي كاوه ،قهرمان اسطورهاي ايران بود كه عليه اژدهاك قيام كرده و مردم را به بهروزي رسانده بود اگر به خاطر شهرت فوق العاده مجموعه بعدي مصدق" آبي،خاكستري،سياه" نبود." منظومه كاوه" فراموش مي شد و درتاريخ شعر نو حتي نامي از آن باقي نمي ماند . مجموعه "آبي، خاكستري، سياه" در آذر ماه 1334 در 32 صفحه منتشر شد . كه "آبي، خاكستري، سياه" شعري نو قدمايي درقالب نيمايي بود كه از ويژگي هاي آن پرداختن به مسائل عاطفي، سادگي ، رواني و آهنگين بودن است ، كه از زبان پر درد و تمناي عاشقي است كه معشوقش بر اثر كدورتي او را رها كرده و رفته است. اگر چه شعر بلند عاطفي " آبي ،خاكستري، سياه" در سال 1344 در دوره شورش عليه رمانتيسم (عاشقانه و سياسي)منتشر شد ، بلافاصله توجه چنداني جلب نكرد ولي چند سال بعد با اوجگيري جو چريكي در ايران احساسات چريكي جاي حس شكست سياه دهه 30 را اشغال كرد و باچاپ مجددي كه در سال1348 از اين شعر شد ، سطوري از اين شعر« تو اگر بنشيني من اگر بنشينم چه كسي برخيزد؟ تو اگر برخيزي من اگر برخيزم همه برميخيزند » ورد زبان دانشجويان در مبارزات سياسي شد وكمتر كسي است كه تا به امروز اين سطور را زير لب زمزمه نكرده باشد.

او از جنوب آمده بود و در جنوب هم می آرامد:
من از جنوب چشمه عطش
من از جنوب ماسه مار
من از جنوب جنگل دكل
من از جنوب باغ ساكت خليج
من از جنوب جنگل بزرگ آفتاب آمدم
من از جنوب تشنه زي شمال آب آمدم
كنون بيا مراببين پدر
بيا مرا ببين كنار جنگل بلند آب
چگونه تشنه مانده ام
چگونه رخ فشرده ام به ساقه هاي ديرتاب نور
در اشتياق ذره اي عطش
پدر بيا! ببين
چگونه من سوي سراب آمدم

قسمتی از یک شعر دیگر او:
...کفر گفته ام
همه جا فریاد کشیده ام
"خدا نیست"
و خدا
از ژرفناهایی پر آتش
او را زاد
او
که کوه به دیدنش
رنگ می بازد،می لرزد
و فرمانم داد:
دوست خواهی داشت.
خدا شاد است
در گودال زیر آسمان
مرد خسته
دگر باروحشی
می میرد
به خود می گوید خدا
"حال باید هنوز انتظار بکشی ولادیمیر"...