تبليغاتX
موج آزاد - باورم نمی شود..
شعر،جامعه شناسی ومطالعات فرهنگی
 چهره مهربانش را وقتی پشت میزهای دفتر شعر جوان شهرهایم را نقد می کرد به یاد و می آورم و باورم نمی شود که دیگر او را  نخواهم دید.

همین الان فهمیدم و چقدر دیر.باور می کنی او که می گفت "گل ها همه آفتابگردانند" و او که آینه های ناگهان را با شعرش به تصویر کشید برای همیشه خاموش شده...باور می کنی؟

درد می کشید و چهره اش روز به روز لاغرتر می شد اما هنوز شعرهایش بوی تازگی می داد بوی مهربانی..

هنوز شکه ام. سایت ها پر شده اند از "قیصر" و من در غفلتی بیش از حد اس ام اس صبح را به یاد می آورم که نوشته بود"قیصر رفت.."و من سر کلاس تنها نتیجه ای که گرفتم مرگ بهروز وثوقی بود.

به من حق بدهید وقتی فکس تسلیت را روی یکی از میزهای مجله می بینم شکه شوم.باورم نمی شود.

این شعر اورا هروقت مجری شب شعرهای دانشکده بوده ام خوانده ام:

خدا روستا را

بشر شهر را

ولی شاعران آرمان شهر را آفریدند

که در خواب هم خواب آن را ندیدند...

متاسفم.همین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط مبینا بنی اسدی  |